غزل شمارهٔ ۲۶۸۴
به مکتب هوس از کیف و کم چه فهمیدیتو فطرت عدمی از عدم چه فهمیدی
نظر بر اوج سپهرت بلند تاخت چه دیدسرت به زانو اگر گشت خم چه فهمیدی
زبان به حرف گشودی چه بود آهنگتدو لب دمی که رساندی بهم چه فهمیدی
هزار رنگ خطت ریخت از زبان لیکنکسی نگفت ترا ای قلم چه فهمیدی
به رشتههای نفس نغمهای جز ارّه نبودازین ترانه که گفتی منم چه فهمیدی
بلند و پست تو چون شمع دودی و داغیستبه سر چه دیدی و زیر قدم چه فهمیدی
قفای سایه دویدی ز شخص شرمت باددل آب گشت ز دیر و حرم چه فهمیدی
سواد معنی و صورت ز فهم مستغنیستصمد اگر صمد است از صنم چه فهمیدی
بغیر وهم که در درسگاه فطرت نیستمنت به هیچ قسم میدهم چه فهمیدی
فرامشی سبقم کیست تا ازو پرسمکه من به یاد تو گر آمدم چه فهمیدی
چنین که بیدل ما نارسای عرفان ماندمباد غرهٔ دانش تو هم چه فهمیدی