گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۸۳

نفس در طلب سوختی دل ندیدیبه لیلی چه دادی‌ که محمل ندیدی
به شبگیر چون شمع فرسوده وهمتبه زیر قدم بود منزل ندیدی
تو ای موج ِ غافل ز اسرار گوهربرون‌گرد ماندی و ساحل ندیدی
به قطع مرور زمان تعیننفس بود شمشیر قاتل ندیدی
نشد مانع عمر قید تعلقتو رفتار این پای در گل ندیدی
طرب داشت از قید پرواز رستنتو کیفیت رقص بسمل ندیدی
حساب تو با کبریا راست نایدزمین را به‌ گردون مقابل ندیدی
بغیر از تک و تاز گرد خیالتکس اینجا نبود و تو غافل ندیدی
ز اسباب خوردی فریب تجردتماشای بیرون محفل ندیدی
تمیز تو شد دور باش حقیقتکه حق دیدی و غیر باطل ندیدی
از این علم و فضلی‌ که غیرت نداردچه خواندی گر اشعار بیدل ندیدی