گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۸۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ری۱۹ بیت
آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سریدختر رز فتنه‌ها می‌زاید از بی‌شوهری
تا کی اجزای کمال از گفتگو بر هم زدنیک نفس هم‌گر دو لب بر هم‌گذاری دفتری
هیچکس از تنگنای چرخ ره بیرون نبردعالمی را کلفت این‌ خانه‌ کشت از بی‌دری
دل شکست اما صداواری ننالیدیم حیفموی چینی کرد ما را دستگاه لاغری
تا درین بازار عبرت جنس ما آمد به عرضهیچکس جز بر فلک نشنید نام مشتری
ساز راحت گر همه خارست دام غفلت استبر نگه تکلیف خواب آورد مژگان بستری
رنگها دارد بهار انتظار مدعافرق‌دام اینجا محال است از دکان جوهری
همچو شبنم انفعال نارسایی می‌کشمدر عرق خواباند پروازم ز بی‌بال و پری
چون دف عبرت خراش از پیکر فرسوده‌امپوست رفت و بر نیامد استخوان چنبری
مستی آهنگست پیغام ازل هشیار باشجام و مینا در بغل می‌آید آواز پری
هر کدورت را که می‌بینی صفا می‌پروردسنگ هم در پرده دارد عالم میناگری
زحمت تدبیر یکسو نه که در دریای عشقبادبانی نیست کشتی را به از بی‌لنگری
در پناه مَشرَب عجز ایمن از آفات باشخار این صحرا ندارد شیوهٔ دامن‌دری
تن به مردن داده را آفت دلیل ایمنی‌ستنازبالینِ پر تیر است و خواب لشکری
الفت مستی و آزادی جنون وهم کیستپا کش از دامن چو اشک آندم‌ که از سر بگذری
از سراغ چشمهٔ حیوان که وهمی بیش نیستمی‌دهد آبی نشان آیینهٔ اسکندری
خلقی از اوهام استخراج مستی می‌کندیادگیر آن می ‌که پیماید فرس از ساغری
طوق در گردن به گردون می‌پری چون گردبادجای شرم است آن سلیمانی و این انگشتری
از فضولی قطع‌ کن بیدل ‌که در بزم یقینحلقه تا گشتی به فکر خویش بیرون دری