غزل شمارهٔ ۲۵۳۶
آه! با مقصد تسلیم نپیوستم مننقش پا گشتم و در راه تو ننشستم من
نسبت سلسلهٔ ریشهٔ تاکم خون کردپا به گل داشتم و آبلهها بستم من
خاصهٔ غیرت عشق است زدن شیشه به سنگهر که ساغر کشد از دست تو بدمستم من
نیست گل بیخبر از عالم نیرنگ بهارتو اگر جلوه کنی آینه در دستم من
زیر پا آبله را مانع بالیدن نیستهست اقبال بلندم که سر پستم من
خدمت پیکر خم مغتنم فرصتهاستنفسی چند کنون ماهی این شستم من
مفت آرام غبار است سجود در عجزچرخ نتوان شدن از خاک اگر جستم من
غیر تسلیم رهایی چه خیال است اینجاوهم جرأت قفسی بود که نشکستم من
دل گمگشته که در سینه سپندیها داشتگرهی بود ندانم به کجا بستم من
همچو عنقا خجل از تهمت نامم مکنیددر کجایم؟ بنمایید اگر هستم من
نیستی شیخ که نفرت رسد از رندانتتو خمار از چه کشی بیدل اگر مستم من