گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۳۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: المن۱۰ بیت
همچو بوی‌ گل ز بس بی‌پرده است احوال منمی‌شود لوح هوا آیینهٔ تمثال من
داده‌ای مشتی غبارم را به باد اما هنوزخاک می‌ریزد به فرق عالمی اقبال من
نکتهٔ سر بستهٔ موج‌ گهر فهمیدنی‌ استبر سخن عمری‌ست می‌پیچد زبان لال من
عزت واماندگی زین بیش نتوان برد پیشهرکه رفت از خود غبارش کرد استقبال من
گوهرم از معنی افسردنم غافل مباشسکته می‌خواند تب دریایی از تبخال من
عاجزان را ذکر اسباب فضولی دوزخ‌ استیاد پروازم مده آتش مزن بر بال من
بی‌سبب فرصت‌شمارِ خجلت بیکاری‌امهمچو تقویم‌ کهن حشو است ماه و سال من
صبح محشر در غبار شام می‌سوزد نفسگر شود روشن سواد نامهٔ اعمال من
عمرها شد شمع تصویرم به‌ نومیدی‌ گذشتز آتش دل هم نمی‌سوزم مپرس احوال من
ریشه‌ها دارد غبار من زمین تا آسمانمرگ هم نگسست بیدل رشتهٔ آمال من