غزل شمارهٔ ۲۵۰۶
در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای منچشم آهو سایه افکندهست بر صحرای من
از هوا پروردگان نوبهار وحشتمچون سحر از یکدگر پاشیدن است اجزای من
ناتوانیهای موجم کم نمیباید گرفترو به ناخن میکند بحر از تپیدنهای من
یکسر مویم تهی ازگریه نتوان یافتنچشمی و اشکی است همچون شمع سر تا پای من
گاه اشک یأس وگاهی ناله عریان میشودخلعت دل در چهکوتاهی ست بر بالای من
شبنم وحشتکمین الفتپرست رنگ نیستچشمکی دارد پری درکسوت مینای من
بسکه جولانگاه شوقم اضطراب آلوده استجاده یکسر موج سیلابست در صحرای من
سایه در دشتیکه صد محمل تمنا میکشدمیروم از خویش و امیدی ندارم وای من
سیر دیر و کعبه جز آوارگیهایم نخواستشد هواگیر از فشار این مکانها جای من
بیرخت آیینهٔ نشو و نماگمکرد و سوختچون نگه در پردهٔ شب، روز ناپیدای من
سرکشیدنهای اشکم، غافل از عجزم مباشآستان سجده میآراید استغنای من
غوطه درآتش زدم چون شمع و داغی یافتماین گهر بودهست بیدل حاصل دریای من