غزل شمارهٔ ۲۵۰۵
رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی کنپر افشانده را بسم الله بخت آزماییکن
ز غفلت چند ساز نغمههای بیاثر بردنبه قدر اضطراب یک سپند آتش نوایی کن
ندامت رهبر است آنجا که طاقتها ضعیف افتدز خود گر بر نیایی نوحهای بر نارسایی کن
نگاه عبرت از درد زمینگیری چه غم داردمژه بردار و رفع شکوههای بیعصایی کن
دماغ سربلندی خاص استنغاست ای غافلتو گرد احتیاجی بر فلک هم جبههسایی کن
نیاز پای بوسش تحفهٔ دیگر نمیخواهدبه خون هر دو عالم صفحهٔ شوقی حنایی کن
ز پیشآهنگی قانون عبرتها مشو غافلبه هر سازی که در پای شکست آید صدایی کن
حضور آفتاب از سایه ریزد رنگ خورشیدیچو محو جلوهاشگشتی دو عالم خودنماییکن
حوادث با طبیعت کارها دارد ملایم شوشکست رنگ بسیار است فکر مومیایی کن
نفس تا بینشان گشتن کمین زندگی داردغبارت را به هر رنگیکه میخواهی هواییکن
تمیز نام و ننگست آشیان عزت و خواریاگر زین دام وارستی مگس باش و همایی کن
سحاب فضل از هر قطره استعداد میریزدنهای کم از صدف ای دست حاجت دل گدایی کن
جهان غیرست تا الفتپرست نسبت خویشیز خود بیگانه شو با هر که خواهی آشنایی کن
فریب اعتبارات است بیدل مانع وصلتغبار نیستی شو، خاک در چشم جدایی کن