غزل شمارهٔ ۲۵۰۷
آزادی آخر بد باخت با منرنج کمر شد چینهای دامن
مزدور عجز است تسلیم الفتدل هر چه برداشت گشتم دو تا من
زیر و بم عمر روشن نگردیدکاین شور عبرت او بود یا من
یارب چه پرداخت سحر تعینخلقی شهید است زین خونبها من
غافل مباشید از فهم اسرارمعنی خیالان یادیست با من
دل بر که بندم رنگ از چه گیرماز هر دو عالم چون او جدا من
هر جا رسیدم یک نغمه دیدمیارب کجاییست این جابجا من
خود سنج وهمی با بیش و کم سازمفت ترازوست مثقال یا من
دل زین خرابات دیگر چه جویدزد شیشه بر سنگ آمد صدا من
هنگامهٔ وهم بگذار مگذرمن تا کجا او، او تا کجا من
بیدل به خود هیچ طرفی نبستمدر معنی او بود این بیوفا من