غزل شمارهٔ ۲۴۳۴
به خود داری فسردن گرم کردی جای بگذشتنشدی آخر درین ویرانه نقش پای بگذشتن
نفهمیدی کزین محفل اقامت دور میباشدگذشتی همچو عمر شمع در سودای بگذشتن
اگر آنسوی افلاکی همان وا ماندهٔ خاکیگذشتن سخت دشوارست ازین صحرای بگذشتن
سواد سحر این وادی تعلق جادهای داردزهستی تا عدم یک طول وصد پهنای بگذشتن
جهان وحشت است اینجا توقف کو، اقامت کوتحیر یک دو دم پل بسته بر دریای بگذشتن
چو موج گوهر آسودن عنان کس نمیگیردجهانی میرود از خود قدم فرسای بگذشتن
دو روزی اتفاق پا و دامن مفت جمعیتاز این در شرم لنگی داردم ایمای بگذشتن
چه دارد مال و جاه اینجا که همت بگذرد زانهابه صد اقبال مینازم ز استغنای بگذشتن
در این بحر از خجالت عمرها شد آب میگرددحساب آرایی موج از تأملهای بگذشتن
بقدر هر نفس از خود تهی باید شدن بیدلکسی نگذشت بی این کشتی از دریای بگذشتن