گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۳۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: بنگذشتن۱۲ بیت
چو موج‌گوهر ازین بحر بی‌تعب نگذشتنز طبع ما نگذشت از سر ادب نگذشتن
اسیر سلسلهٔ اختراع و هم چه داردبه ملک بی‌سببی از غم سبب نگذشتن
جنون معاشی حرص‌، آنگه انفعال تردد؟قدم شمار عرق مردن و ز تب نگذشتن
به هیچ مرحله همت پی بهانه نگیرددلیل آبله پایی‌ست از طلب نگذشتن
مزارنام زنقش نگین چه شمع فروزدتو آدمی شرفت هست از ادب نگذشتن
چوشمع تیغ سر ما به خار سینه پرآتشازبن ستمکده می آیدم عجب نگذشتن
به هیچ حال مده دامن گذشتگی از کفالم شمر همه‌ گر باشد از طرب نگذشتن
نبرد موی سفیدم سیاهکاری غفلتسحر دمیده و می‌بایدم ز شب نگذشتن
حریف نفس‌ که می‌گشت جز تعلق دنیاغریب مصلحتی بود ازین جلب نگذشتن
ترددی ز پل دوزخم‌گذشت به خاطریقین به تجربه‌ گفت از سر غضب نگذشتن
چو سنگ شیشه به دامن شکست دل به‌کمینمنشسته در رهم ازکوچهٔ حلب نگذشتن
صد آبرو به‌گره بستن است بیدل ما رابه رنگ موج‌ گهر از فشار لب نگذشتن