غزل شمارهٔ ۲۴۳۳
پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتنسرمه میخواهد زبان موی چینی داشتن
خفته چندین ملک جم درحلقهٔتسلیم فقرخاتمی دارد جهان بینگینی داشتن
همت از در یوزهٔ علم و عمل وارستن استنازکن خرمن زننگ خوشه چینی داشتن
بی مژه بستن رهایی نیست زین آشوبگاهچون نگه تا کی غم عبرت کمینی داشتن
آنقدر کز فکر استغنا برون آیی بس استتا کجا خواهی دماغ نازنینی داشتن
شعله را گفتم سرت پا مال خاکستر که کردگفت: سودای رعونت آفرینی داشتن
تا سوادکلک تقدیر اندکی روشن شودسرمهگیر از چشم بر خط جبینی داشتن
بینیازانیکه پا بر اوج عزت سودهاندجستهاند از پستی و بالا نشینی داشتن
قید جسم آنگه دماغ بینیازی؟ شرم دارآسمان بالیدن وگرد زمینی داشتن
بوی این گلشن هم از غوغای زاغان نیست کمپنبهٔ گوش اندکی باید به بینی داشتن
گر به لفظ و معنی افکار بیدل وارسیترک کن اندیشهٔ سحر آفرینی داشتن