غزل شمارهٔ ۲۴۲۱
آینهٔ وصل چیست، حیرتی آراستنوز اثر ما و من یک دو نفس کاستن
مفت تماشاست حسن لیک به شکر نگاهاز سر خود بایدت چون مژه برخاستن
جلوهٔ رنگ دویی خون حیا میخوردسخت ادب دشمنیست آینه آراستن
به که به پیش کریم نازکنی وقت جرمورنه ز کم همتیست عذر گنه خواستن
عیش و غم روزگار طعمهٔ یکدیگرندحاصل روز و شب است در بر هم کاستن
نیستکف خاک ما قابل عرض غبارپیشتر از ما نشست جرأت برخاستن
بیدل اگر محرمی جلوهٔ بیرنگ باشدام تماشا مکن کلفت پیراستن