غزل شمارهٔ ۲۴۲۰
گر به این ساز است دور از وصل جانان زیستنزندهام من هم به آن ننگی که نتوان زیستن
انفعالم میکشد از سختجانیها مپرسکاش باشد بیرخت چون مرگم آسان زیستن
موج گوهر نیستم زندانی خویشم چراسر به جیبم خاک کرد این پا به دامان زیستن
چشم زخم خودنمایی را نمیباشد علاجای شرر باید همان در سنگ پنهان زیستن
از وطن دوری و غربت هم گوارای تو نیستچند خواهی اینچنین ای خانه ویران زیستن
یک دو دم کم نیست خجلتمایگیهای نفسچون سحر زین بیش نتوان سستپیمان زیستن
همچو شمع از عشرت این انجمن غافل مباشگل به سر میخواهد آتش در گریبان زیستن
سرگذشت عالم آیینه از دیدار پرسجلوه غافل نیست از اسباب حیران زیستن
کسوت مرگم نقاب غفلت دیدار نیستدر کفن دارد نگاه پیر کنعان زیستن
نعمت الوان دنیا نیست در خورد تمیزبیخس جاوید باید جوع دندان زیستن
گر قناعت قطره آبی چون گهر سامان کندمیتوان صد سال بیاندیشهٔ نان زیستن
خواجه کاری کن که درگیرد چراغ شهرتتحیف دنیا دار و پنهانتر ز شیطان زیستن
سر به پای یکدگر چون سبحه باید بود و بساینقدر میخواهد آیین مسلمان زیستن
ما وطن آوارگان را غربتی در کار نیستموج ناچار است در بحر از پریشان زیستن
بزم امکانست بیدل غافل از مردن مباشخضر اگر باشی در اینجا نیست امکان زیستن