گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۲۲

به وادیی که فروشد غبار ما ننشستنز گرد باد رسد تا به‌نقش پا ننشستن
به‌ کیش مشرب انصاف از التفات نشایدرسیدن از دل و در چشم آشنا ننشستن
من و تو زاهد ازین‌ کوچه هیچ صرفه نبردیمترا گداخت زمینگیری و مرا ننشستن
خدا به ‌مرکز تشویش راحتم بنشاندکه‌ گرد صبحم و نقشم نشسته با ننشستن
ز اختلاط بد و نیکم آستان ندامتبه خون نشاند ازین جرگه‌ام جدا ننشستن
مآل‌ کوشش یاران دربن بساط چه داردبه باد رفتن و بر محمل رضا ننشستن
به پا رسید سر شمع و وانماند ز وحشتنبرد سعی نشستن زگرد ما ننشستن
چو ناله‌ای‌ که سر از بندهای نی به در آوردنشسته‌ایم به چندین مقام تا ننشستن
سراغ خواب فراغت نداد هیچکس اینجامگر به سایهٔ دیوار مدعا ننشستن
در ین بساط غرض چیست قدردانی غربتچو حلقه بر در کس با قد دوتا ننشستن
بس است اینقدر از اختراع همت بیدلغبار گشتن و بر مسند هوا ننشستن