غزل شمارهٔ ۲۳۸۲
شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیمدامن اگر شد بلند گریه به چیدن دهیم
درد سر ما و من سخت مکرر شدهستحرف فراموشیی یاد شنیدن دهیم
عبرت این انجمن خورد سراپای ماشمع صفت تا کجا لب به گزیدن دهیم
غفلت سرشار خلق نیستکفیل شعورچشمی اگر واشود مژدهٔ دیدن دهیم
عبرت پیری شکست شیشهٔگردنکشیحوصله را بعد ازین جام خمیدن دهیم
هیچکس از باغ دهر صرفهبر جهد نیستبیثمری را مگر حکم رسیدن دهیم
ربشه ما میدود هرزه به باغ خیالآبلهکو تا دمی گل به دمیدن دهیم
مزرع بیحاصلان وقف حیا پروریستدانه کجا تا به حرص رخصت چیدن دهیم
مایه همین عبرتست درگره اشک وآهآنچه ز ما وا کند مزد کشیدن دهیم
بسمل این مشهدیم فرصت دیگر کجاستیک دو نفس مهلت است داد تپیدن دهیم
زحمت مژگانکشد اشک جهان تاز چندکاش به پایی رسد سر به دویدن دهیم
شور طلب همچو شمع قطع نگردد ز ماپاکند ایجاد اگر سر به بریدن دهیم
سیر خودش باعثی است کاش به دل رو کندحسن تغافل اداست آینه دیدن دهیم
گر همه تن لب شوبم جرأت گفتار کوقاصد ما بیدل است خط به دریدن دهیم