گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۸۱

وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه: وستنمیگویم۱۱ بیت
حرفم همه از مغز است از پوست نمی‌گویمآن را که به جز من نیست من اوست نمی‌گویم
اسرار کماهی را تأویل نمی‌باشدسر را سر و پا را پا، زانوست نمی‌گویم
ظرفست به هر صورت آیینهٔ استعداددرکوزه اگر آبست در جوست نمی‌گویم
معنی نظران دورند از وهم غلط فهمینارنج ذقن سیب است لیموست نمی‌گویم
عیب و هنر این بزم افشاگر اسرار استهر چندگل چشم است بی‌بوست نمی‌گویم
من هم به ‌در انصاف از فعل خود آگاهمگر غیر بدم ‌گوید بدگوست نمی‌گویم
گر صفحهٔ آفاقست یا آینهٔ اطلاقتا پشت و رخی دارد یکروست نمی گویم
جاه و حشم دنیا ننگ است ز سر تا پاچینی چو سر فغفور بیموست نمی‌گویم
لبریز فنا باید تا دل همه را شایدناگشته تهی از خود مملوست نمی‌گویم
گر شبههٔ تحقیقم زین دشت سیاهی‌کردلیلی به نظر دارم آهوست نمی‌گویم
آیین محبت نیست سودای دویی پختنمن بیدل خود را هم جز دوست نمی‌گویم