غزل شمارهٔ ۲۳۵۹
چون نگه عمریست داغ چشم حیران خودیمزیر کوه از سایهٔ دیوار مژگان خودیم
دعوی هستی سند پیرایهٔ اثبات نیستاینقدر معلوم میگردد که بهتان خودیم
وحشت صبحیم ما راکو سر و برگی دگریعنی از خود میرویم و گرد دامان خودیم
سخت جانی عمر صرف ژاژخایی کردنستهمچو سوهان پای تا سر وقف دندان خودیم
شیشهٔ ما را در این بزم احتیاج سنگ نیستاز شکست دل مقیم طاق نسیان خودیم
نقد ما با فلس ماهی هم رواج افتاده استدرهم بیحاصل بیرون همیان خودیم
عمر وهمی در خیال هیچ ننمودن گذشتآنقدر کایینه نتوان گشت حیران خودیم
نعمت فرصت غنیمت پرور توفیر ماستمیزبان عر ض بهار توست و مهمان خودیم
سیر دریا قطره را در فکر خویش افتادنستدامن آن جلوه در دست از گریبان خودیم
چشم میبایدگشودن جلوهگو موهوم باشهر قدر نظاره میخندد گلستان خودیم
همچو مژگان شیوهٔ بیربطی ما حیرتستگر بهم آییم یکسر دست و دامان خودیم
گوهر اشکیم بیدل ازگداز ما مپرساینقدر آب از خجالتوضع عریان خودیم