گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۶۰

خلوت‌پرست گوشهٔ حیرانی خودیمیعنی نگاه دیدهٔ قربانی خودیم
ما را چو صبح باگل تعمیرکار نیستمشتی غبار عالم ویرانی خودیم
لاف بقا و زندگی رفته نازکیستلنگر فروش کشتی توفانی خودیم
موگشته‌ایم و نقش خیال تو مشق ماستحیران صنعت قلم مانی خودیم
پر هرزه بود چشم‌گشودن دین بساطچون شمع جمله اشک پشیمانی خودیم
جمعیت از غبار هوای رمیده استصبح جنون بهار پریشانی خودیم
چون اشک راز ما به هزار آب شسته‌اندآیینهٔ خجالت عریانی خودیم
خاک فسرده خواری جاوید می‌کشدعمریست پایمال تن‌آسانی خودیم
دیوار رنگ منع خرام بهار نیستای خام فطرتان همه زندانی خودیم
بیدل چوگردباد ز آرام ما مپرسعمریست درکمند پرافشانی خودیم