گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۵۸

جغد ویرانهٔ خیال خودیمپر فشان لیک زیر بال خودیم
شمع بخت سیه چه افروزدآتش مردهٔ زگال خودیم
رنگ کو تا عدم بگرداندعالمی رفت و ما به حال خودیم
غم اوج‌، حضیض جاه‌ کراستعشرت فقر بی‌زوال خودیم
کو قیامت چه محشر ای غافلفرصت اندیش ماه و سال خودیم
دور ما را نه سبحه‌ای‌ست نه جامگردش رنگ انفعال خودیم
باده در جام و نشئه مخموریهجر پروردهٔ وصال خودیم
بحر در جیب و خاک لیسیدنچقدر تشنهٔ زلال خودیم
غیر ما کیست حرف ما شنودگفت‌وگوی زبان لال خودیم
دوری از خود قیامتست اینجابی‌تو زحمت‌کش خیال خودیم
شمع آسودگی چه امکانستتا سری هست پایمال خودیم
از که خواهیم داد ناکامیبیدل بیکسی مآل خودیم