گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۴۹

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ازدیم۱۲ بیت
چشم پوشیدیم و برما و من استغنا زدیماز مژه بر هم زدن بر هر دو عالم پا زدیم
وحدت آغوش وداع اعتبارات است و بسفرع تا با اصل جوشد شیشه بر خارا زدیم
ذوق آزادی قسم بر مشرب ما می‌خوردخاک ما چندان پریشان شد که بر صحرا زدیم
نسخهٔ اسباب از مضمون دل بستن تهی استانتخابی بود نومیدی کزین اجزا زدیم
حیرت‌آباد است اینجا کو قدم برداشتناینقدرها بس که دامان مژه بالا زدیم
بوی می صد شعله رسوا شد که با صبح الستیک شرر چشمک به روی پنبهٔ مینا زدیم
بسکه بی‌تعداد شد ساز مقامات کرمچون نوای سایلان ما نیز بر درها زدیم
هیچ آشوبی به درد غفلت امروز نیستشد قیامت آشکار آن دم‌ که بر فردا زدیم
ای تمنا نسخه‌ها نذر توّهم‌ کن‌ که مامسطری بر صفحه از موج پر عنقا زدیم
حسرت اسباب و برق بی‌نیازی عالمیستدل تغافل آتشی افروخت بر دنیا زدیم
پیشتر ز آشوب‌ کثرت وحدتی هم بوده استیاد آن موجی ‌که ما بیرون این دریا زدیم
شام غفلت ‌گشت بیدل پردهٔ صبح شعوربسکه عبرت سرمه‌ها در دیدهٔ بینا زدیم