غزل شمارهٔ ۲۳۴۸
از چاک گریبان به دلی راه نکردیمکار عجبی داشت جنون آه نکردیم
دل تیره شد آخر ز هوایی که به سر داشتاین آینه را از نفس آگاه نکردیم
فرصتشمریهای نفس بال امل زدپرواز شد آن رشته که کوتاه نکردیم
هر چند به صد رنگ دمیدیم درین باغپرواز طرب جز به پر کاه نکردیم
چون شمع که از خویش رود سر به گریباننقش قدمی نیست که ما چاه نکردیم
صد دشت به هر کوچه دویدیم و لیکنخاکی به سر از دوری آن راه نکردیم
ماندیم هوس شیفتهٔ کثرت موهوماز گرد سپه رو به سوی شاه نکردیم
در وصل ز محرومی دیدار مپرسیدشب رفت و نگاهی به رخ ماه نکردیم
چون سایه به حرمانکدهٔ فرصت هستیروز سیهی بود که بیگاه نکردیم
بیدل تو عبث خون مخور از خجلت تحقیقماییم که خود را ز خود آگاه نکردیم