گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۵۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انشدیم۱۳ بیت
بی‌تکلف گرگدا گشتیم و گر سلطان شدیمدور از آن در آنچه ننگ قدرها بود آن شدیم
عجز توفان کرد محو الفت امکان شدیمریخت قدرت بال و پر تا گرد این دامان شدیم
جز فناگویند رنج زندگی را چاره نیستاز چه یارب تشنهٔ این درد بی‌درمان شدیم
راحتی ‌گر بود در کنج خموشی بوده استبر زبانها چون سخن بیهوده سرگردان شدیم
بی‌حجاب رنگ نتوان دید عرض نوبهارپیرهن‌کردیم سامان هر قدر عریان شدیم
مشت خاک تیره را آیینه‌کردن حیرت استجلوه‌ای‌کردی‌که ما هم دیدهٔ حیران شدیم
از چراغ ما ز هستی دامنی افشاند عشقبی‌زبان بودیم داغ شکر این احسان شدیم
آتش ما از ضعیفی شعله‌ای پیدا نکردچون چراغ حیرت از آیینه‌ها تابان شدیم
در عبادتگاه ذوق نیستی مانند اشکسجده‌ای‌کردیم و با نقش قدم یکسان شدیم
دردسرکمتر چه لازم با فنون پرداختنعالمی سودای دانش پخت و ما نادان شدیم
بسکه ما را شعلهٔ درد وداع از هم‌گداختآب گشتیم و روان از دیدهٔ یاران شدیم
در تماشایت علاج حیرت ما مشکل استچشم چون آیینه تا واگشت بی‌مژگان شدیم
احتیاج غیر بیدل ننگ دوش همت استهمچو خورشید از لباس عاریت عریان شدیم