غزل شمارهٔ ۲۳۳۱
در جگر صد رنگ توفان کردهایمتا سرشکی نذر مژگان کردهایم
حیرت از طاووس ما پر میزندوحشتی را نرگسستان کردهایم
اخگر ما پردهٔ خاکسترستبیضهٔ قمری نمایان کردهایم
تا نفس بر خود تپید آیینه نیستچون حباب این جلوه سامان کردهایم
شبنم ما جیب خجلت میدردیک عرق آیینه عریان کردهایم
ناله حسرتخانهٔ دیدار اوستدر نفس آیینه پنهان کردهایم
عشق از محرومی ما داغ شدبیجنون سیر بیابان کردهایم
دست بر هم سودنی داریم و بسخدمت طبع پشیمان کردهایم
ما و شمع کشته نتوان فرق کرداینقدر سر در گریبان کردهایم
ماتم فرصت ز حیرت روشن استجای مو مژگان پریشان کردهایم
ای توانایی به زور خود منازما ضعیفان آنچه نتوان کردهایم
از هجوم اشک ما بیدل مپرسیار میآید چراغان کردهایم