غزل شمارهٔ ۲۳۳۰
نشنیده حرف چند که ما گوش کردهایمتا لب گشودهایم فراموش کردهایم
درد دلیم، شور دو عالم غبار ماستاما زیارت لب خاموش کردهایم
تسلیم ما قلمرو جولان ناز کیستسیر نُه آسمان به خم دوش کردهایم
آفات دهر چارهگرش یک تغافلستتوفان به بستن مژه خس پوش کردهایم
شوری دگر نداشت خمستان اعتبارخود را چو درد می سبب جوشکردهایم
حیرت سحر دماندهٔ طرز نگاه ماستصد چاک سینه نذر یک آغوشکردهایم
طاووس رنگ ما ز نگاه که میکش استپرواز را به جلوه قدح نوش کردهایم
بر وضع ما خطای جنونی دگر مبندکم نیست این که پیروی هوش کردهایم
مردم به دستگاه بقا ناز میکنندما تکیه بر فنای خطا پوش کردهایم
بیدل حدیث بیخبران ناشنیدنی استبودیم معنیی که فراموش کردهایم