غزل شمارهٔ ۲۳۲۹
دور هستی پیش از گامی تمامش کردهایمعمر وهمی بود قربان خرامش کردهایم
شیشهها باید عرق برجبههٔ ما بشکندکز تریهای هوس تکلیف جامش کردهایم
ماجرای صبح و شبنم دیدی از هستی مپرسصد نفس شد آب کاین مقدار رامش کردهایم
خواب عیش زندگی پرمنفعل تعبیر بودشخص فطرت را جنب از احتلامش کردهایم
زندگی تلخست از تشویش استقبال مرگآه از فکر ادایی آن چه وامش کردهایم
تیرهبختی هم به آسانی نمیآید به دستتا شفق خوردهست خون، صبحی که شامش کردهایم
ما اسیران چون شرارکاغذ آتش زدهمشق آزادی ز چشمکهای دامش کردهایم
چشم ما مژگان ندزدیدهست ز آشوب غباردر ره او هر چه پیش آمد سلامش کردهایم
پیش دلدار است دل قاصد دمیکانجا رسیدم نخواهی زدکه ما چیزی پیامشکردهایم
غیر خاموشی نمیجوشد ز مشت خاک ماسرمه گردی دارد و فریاد نامش کردهایم
منظر کیفیت گردون هوایی بیش نیستبارها چون صبح ما هم سیربامش کردهایم
نزد ما بیدل علاج مدعی دشوار نیستاز لب خاموش فکر انتقامش کردهایم