غزل شمارهٔ ۲۳۲۶
یکدم آسایش به صد ابرام پیدا کردهایمسعیها شد خاک تا آرام پیدا کردهایم
تیره بختی نیز مفت دستگاه عجز ماستروز اگر گم گشت باری شام پیدا کردهایم
مقصد عشاق رسواییست ما هم چون سحریک گریبان جامهٔ احرام پیدا کردهایم
شهره واماندگیهاییم چون نقش نگینپای تا بر سنگ آمد نام پیدا کردهایم
قطرهٔ اشکیم ما را جهد کو جولان کداماز چکیدن تهمت یک گام پیدا کردهایم
ای شرر زین بیش برآیینهٔ فطرت منازما هم از آغاز خویش انجام پیدا کردهایم
چشم حیران درکفیم از نشئهٔ دیدار و بسبیخودی وقف تماشا جام پیدا کردهایم
عمرها شد با خیال جلوهٔ او توأم استبی نگه چشمی که چون بادام پیدا کردهایم
خامشی خلوتگهٔ وصلست و ما نامحرماناز لب غفلت نوا پیغام پیدا کردهایم
عمر زندانخانهٔ چندین تعلق بوده استدر غبار خود سراغ دام پیدا کردهایم
خاک ما امروزگرم آهنگ پرواز فناستای هوس کسب هواها بام پیدا کردهایم
عالم موهومهای اسباب صورت بسته استآنچه بیدل از خیال خام پیدا کردهایم