غزل شمارهٔ ۲۳۲۷
دیدهٔ انتظار را دام امید کردهایمای قدمت به چشم ما خانه سفید کردهایم
دل به خیالت انجمن دیده به حیرتت چمنسیر تأملی که دل تا مژه عید کردهایم
همچو صدف قناعتست بوتهٔ امتحان فقرمغز شد استخوان ما بسکه قدید کردهایم
فیض جنون نارسا فکر برهنگی کراستخرقهٔ دوش عافیت سایهٔ بید کردهایم
معنی لفظ حیرتیم کیست به فهم ما رسدبوی اثر نهفته را رنگ پدید کردهایم
گرد به باد رفتگان دست بلند مطلبی استگوش به چشمکن بدل ناله جدیدکردهایم
آه کجا برد کسی خجلت تهمت عدمنام خموشی وکریگفت و شنیدکردهایم
فرصت اشک شمع رفت ای دم صبح عبرتیخنده دیت نمیشود گریه شهیدکردهایم
بیدل اگرخطای ما درخور ساز زندگیستتا به کفن رسیدهایم ناله سفید کردهایم