غزل شمارهٔ ۲۳۲۱
بر سینه داغهای تمنا نوشتهایمیک لالهزار نسخهٔ سودا نوشتهایم
هرجا درین بساط خس ما به پردهایستمضمون رنگ عجز خود آنجا نوشتهایم
منشور باج اگر به سر گل نهادهاندما هم برات آبله برپا نوشتهایم
خواهد به نام جلوهٔ او واشکافتناز چشم بسته طرفه معما نوشتهایم
حاجت به نامه نیست که در سطرهای آهاسرار پرفشانی دل وا نوشتهایم
بر نسخهٔ بهار خط نسخ میکشدرنگ شکستهای که به سیما نوشتهایم
پهلوی لاغریست که همنقش بوریاستسطری که بر جریدهٔ دنیا نوشتهایم
دیگر ز نقش نامهٔ اعمال ما مپرسنظارهای به لوح تماشا نوشتهایم
از گرد ما همان خط زنهار خواندنی استتا آسمان چو صبح الفها نوشتهایم
از صفحه کلک وحشت ما پیش رفته استامروز هم ز نسخهٔ فردا نوشتهایم
مشق خیال ما به تمامی نمیرسدای بیخودان همه، ورقی نانوشتهایم
جز امتحان فطرت یاران مراد نیستبیپرده معنیی که به ایما نوشتهایم
در زندگی مطالعهٔ دل غنیمت استخواهی بخوان و خواه مخوان ما نوشتهایم
بیدل مآل سرکشی اعتبارهاپیش از فنا به نقش کف پا نوشتهایم