گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۲۰

چون سبحه یک دو روز که با هم نشسته‌ایماز یکدگر گسسته فراهم نشسته‌ایم
باز است چشم ما به رخ انجمن چو شمعاما در انتظار فنا هم نشسته‌ایم
هر چند طور عجز به غیر از صواب نیستزحمت‌کشی خیال خطا هم نشسته‌ایم
دود سپند مجلس تصویر حیرت استهر چند گل کنیم صدا هم نشسته‌ایم
غافل نه‌ایم از غم درماندگان خاکچندی چو آبله ته پا هم نشسته‌ایم
نا قدردان راحت عریان تنی مباشگاهی برون بند قبا هم نشسته‌ایم
خواب غرور مخمل و دیبا ز ما مخواهبر فرش بوریای گدا هم نشسته‌ایم
دارد دماغ تخت سلیمان غبار مابی پا و سر به روی هوا هم نشسته‌ایم
دود چراغ محفل امکان بهانه‌جوستدر راه باد ما و شما هم نشسته‌ایم
آسایشی به ترک مطالب نمی‌رسددر سایه‌های دست دعا هم نشسته‌ایم
گر التفات نقش قدم شیوهٔ حیاستبر خاک آستان تو ما هم نشسته‌ایم
بیدل به رنگ توأم بادام ما و توهر چند یک دلیم جدا هم نشسته‌ایم