غزل شمارهٔ ۲۳۰۸
در جیب غنچه بوی بهار است و رنگ همبی فیض نیست گوشهٔ دلهای تنگ هم
ساز طواف دل نه همین جوهر صفاستدارد هوای خانهٔ آیینه زنگ هم
بیگانگی ز طور غزالان چه ممکنستما را که چشمکیست ز داغ پلنگ هم
اضداد ساز انجمن یک حقیقتندمینا ز معدنی است که آنجاست سنگ هم
در گلشنی که عرض خرام تو دادهاندمحمل به دوش بوی گلست آب و رنگ هم
خلقی به یاد چشم تو زنار بسته استکفری به این کمال ندارد فرنگ هم
تشویش بال و پر مکش ای طالب فنااین راه قطع میشود از پای لنگ هم
تا آبیار مزرع جمیعتت کنندآتش فکن به خرمن ناموس و ننگ هم
فرداست ربط الفت ما باد برده استمفت وفاق گیر درین عرصه جنگ هم
صد رنگ جانکنیست درین کوچه نام راآسان نمیرسد سر یاران به سنگ هم
گویند در بساط وفا عجز میخرندای اهل ناز یاد من دل به چنگ هم
بیدل اگر به دست رسد گوهر وصالباید وطن گرفت به کام نهنگ هم