غزل شمارهٔ ۲۳۰۷
ای نرگست حیاکدهٔ صلح و جنگ همساز غزال رام تو خشم پلنگ هم
دنبالههای ابروت از دل گذشته استمیآید ازکمان توکار خدنگ هم
تنها نه دف ز حلقه بهگوشان بزم تستدارد سری به فکر سجود تو چنگ هم
رنگینی لباس چه مقدار دلکش استگلکرده است این هوس از طبع سنگ هم
از آگهی به مغز خرد جمعکردهایمکیفیتی که نیست در اوهام ننگ هم
زانو زدن ز خصم مپندار عاجزیستپیداست این ادا دم کین از تفنگ هم
ای خستت عقوبت جاوید، هوشداربدتر ز قبر میفشرد جسم تنگ هم
راهیست راه عمرکه خود قطع میشودوصل فنا شتاب ندارد درنگ هم
عجزیست در مزاج تحیر سرشت منکز خویش رفتنم نشکستهست رنگ هم
درکارگاه عشق سلامت چه میکنداینجا به طبع شیشه خزیدهست سنگ هم
بیالفت لباس ز عریان تنی چه باکجنس دکان فخرپرستیست ننگ هم
بیدل مباد منکر جام تهی شویدارد حضور قلقل مینا ترنگ هم