غزل شمارهٔ ۲۳۰۹
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل همبه کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم
درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر داردشلایینتر ز صد خارست دامنگیری گل هم
به افسون نفس عمری فلکتاز هوس بودمکنون دیدم کزین جرأت ندارم راه در دل هم
به ذوق جستجوی لیلی عبرت نقاب مامگو مجنون بیابانی است، صحراییست محمل هم
زمینگیری ندارد بهرهٔ راحت درین وادیچو تار شمع اینجا جاده پرداز است منزل هم
غرورکیست سرمشق دبیرستان نومیدیکه دارد کجکلاهیها شکست فرد باطل هم
کف خاکستر پروانهٔ ما این نظر داردکه برق شمع اگر این است خواهد سوخت محفل هم
به تصویر خیال ای آینه زان جلوه قانع شوهمان تمثال خواهی دید اگر گشتی مقابل هم
غباری نیست بیتابی کزین حیرتسرا جوشدبه هر کمفرصتی اینجا دماغی داشت بسمل هم
اگر از صفحهٔ آیینه حیرت میشود زایلتوان برداشتن از خاک راهت نقش بیدل هم