گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۰۲

کباب عافیتم بیدماغ افسر جاهمچو شمع‌ خواب فراغت بس است ترک ‌کلاهم
غبار وادی الفت سوار ناز که داردمقیم سایهٔ بال هماست بخت سیاهم
دبیر حشر ز اعمال من شمار چه‌ گیردکه شسته است خط از نامه انفعال‌ گناهم
درین چمن‌ که دم از رنگ و بو زدن دم تیغستز سنگ تفرقه چون غنچه خامشی است پناهم
تحیرم جرس شوق کاروان که داردکه شور رفتن دل می‌چکد ز تار نگاهم
ز خود برآی و تماشای عرض شوکت من‌ کنکه برتر از خم گردون شکسته‌اند کلاهم
غرور حسن تو زیر قدم نکرد نگاهیبه ودایی‌ که دل برق سوخت عجز گیاهم
قدم به دامن تسلیم نشکنم به چه جرأتدل شکسته شکسته‌ست شیشه بر سر راهم
چه آفتاب قیامت چه تاب آتش دوزختری نبرد ز نقشی‌ که ‌کرد نامه سیاهم
چسان ز دام تحیر برون روم من بیدلکه همچو آینه از چشم خوبش در بن چاهم