غزل شمارهٔ ۲۲۹۴
ز نور عالم امکان گر انتخاب گزینمچرا ترا نگزینمکه آفتابگزینم
چراغ عشرت این بزم بی تو نور نداردمگر در آتشی افتم که ماهتاب گزینم
به چشمه گر بردم احتیاج تشنه لبیهاجبین به عرق دهم تا ز آب تری گزینم
ز حرص چند کشم انتظار مخمل و دیباروم به سایهٔ دیوار فقر و خواب گزینم
به محفلی که نم منتی است در می جامشسپند نالم اگر اشکی از کباب گزینم
طپانچه نقد نشاط است و گوشمالی مالشچه آرزو کنم از دف، چه از رباب گزینم
گذشته است ز هم کاروان محمل فرصتدرنگ کو که من بیخبر شتاب گزینم
به هر دریکه نشاند ز خود تهی شدن منچو حلقه چشم کنم باز و فتح باب گزینم
به مکتبیکه بود درسش از حدیث تعلقهمین گسستن شیرازه از کتاب گزینم
نیام ستمکش اوهام تا به زهد ریاییخمار خلد ز ترک شراب ناب گزینم
به قصر خلد رسانم طناب خیمهٔ عصیانچو ریش زاهد اگر یک دو گز ثواب گزینم
فلک اگر دهدم اختیار عزت و خواریبهگنج پا زنم و یک دل خرابگزینم
مدم بهگوش خیالم فسون آتش الفتکه شکل موی ضعیفم مباد تابگزینم
دماغ دردسر موج این محیط که داردقدح نگونکنم و مشرب حبابگزینم
بجوشم و به در ایم ازبن هوسکده بیدلبه جوش خم چقدر خامی شراب گزینم