گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۹۳

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ینم۱۱ بیت
بی دستگاهیی بود چون شمع در کمینمپیشانی عرق ریز برداشت آستینم
بی قدریم برآورد همقدر آتش خسبر خیزم از سر خویش تا زیر پا نشینم
آزادگان ازین باغ با صد طرب گذشتندصبحی نشد که من هم دامن به خنده چینم
نامم گداخت چندان از انفعال شهرتکز فلس ماهیان برد نقش دگر نگینم
گویند از میانش جز در کمان نشان نیستمن هم درین توهم همسایهٔ یقینم
چون موج از محبت هر چند آب‌گشتمنگذاشت آتش آخر دنبال انگینم
در صلحنامهٔ هوش ثبت است بی‌دماغیرحمی است کز خط جام بندد کمر نگینم
الفاظ بی معانی بر فطرتم ستم کرددست چنار تا کی بندد حنای زینم
خودداری‌ام دل افشرد کو صنعت جنونیکز چاک یک گریبان صد دامن آفرینم
آخر به سجده تازی از من‌ که می‌برد پیشبگذار یک دو روزی میدان‌کشد جبینم
سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدلچون شمع آخر کار زد گریه بر زمینم