گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۹۲

ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینمبه پا چو آبله فرسودنست تسکینم
ز محو یاد تو آزار کس چه امکان استمژه ندید گرانی ز خواب سنگینم
به اختلاط هوس سخت مایلم یاربسریشمی ‌نکند غفلت‌ شلایینم
چو شمع راحتم از پهلوی ضعیفیهاستپر است از پر رنگ شکسته بالینم
هزار شکر که آخر ز حسن سعی وفاحنای پای تو گردید اشک رنگینم
ز نقش پای تو بوی بهار می‌آیدبیاکه جبهه نهم برزمین وگل چینم
تپیدن دل من جوهر چه آینه استکه می‌روم ز خود و جلوهٔ تو می‌بینم
به آستان تو عهد غبار من اینستکه‌ گر سپهر شوم جز به خاک ننشینم
نه نقش پایم و نی سایه اینقدر دانمکه خاک راه توام خواه آن و خواه اینم
هوس به لذت جاهم نکرد دعوت حرصمگس نداد فریب از لعاب شیرینم
به پایداری صبرم فلک ندارد دستبه نشتر رگ خارا کمر کشد کینم
نهفته در سخنم انفعال مضمونیکه لب چو جبهه عرق می‌کند به ‌تحسینم
به رنگ جوهر آبی ‌که در گهر سوزدغبارگشته‌ام اما بجاست تمکینم
مبرهن است ز آثار نام من بیدلکه غره نیستم از زمرهٔ مساکینم