گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۹۱

عمرها شد از ادب موج گهر در دامنمننگ لغزیدن ندارم پای سر در دامنم
با حلاوت آنقدر جوشیدم از یاد لبیکارزو چین شد چو بند نیشکر در دامنم
تا عرق باشد نم اشکی دگر درکار نیستچون جبین شرمساران چشم تر در دامنم
برکمر دارند دامن وحشت آهنگان و منوحشتی دارم که می‌بندد کمر در دامنم
می‌زدم پایی به غفلت فتنه‌ها وا کرد چشمخفته بود آشوب چندین دشت و در، در دامنم
بیش ازبن نتوان در پرواز گمنامی زدنکز خجالت ریخت عنقا بال و پر در دامنم
ناامید وحشتم از بیدماغیها مپرسبس که چیدم نیست از دامن اثر در دامنم
عشق ز افسون نفس هیهات آگاهم نکردچنگ زد این خار غم پر بی‌خبر در دامنم
با فلک‌گفتم ره صحرای عجزم طی نشدگفت من‌ هم چون تو حیران سفر در دامنم
در چه سامان است بیدل‌ کسوت مجنون منتا گریبان در خیال آید سحر در دامنم