غزل شمارهٔ ۲۲۹۰
باز بیتابانه ایجاد نوایی میکنممطلب دیگر نمیدانم دعایی میکنم
مدعای صبح زین باغ امتحان فرصت استتا نفس پر میزند کسب هوایی میکنم
ناامید عالم اقبال نتوان زیستناستخوان نذر مدارای همایی میکنم
دامن دیگر نمییابم درین حرمان سراعذر بیکاریست بیعت با حنایی میکنم
چون نفس کارم به تعمیر دل افتادهست لیکطرح بنیادی ز آب و گل جدایی میکنم
زور بازوی توکٌل ناخدای دیگر استبیغم ساحل درین دریا شنایی میکنم
هر کجا باشم درین وحشت دلیل کاروانجادهها را محمل بانگ درایی میکنم
کو جوانی تا توانم عذر طاقت خواستنپیرگشتم خدمت قد دوتایی میکنم
پیش یارانم دل بیآرزو شرمنده کردجام خالی گر قبول افتد حیایی میکنم
از تصنع ننگ دارم ورنه من همچون سحرمیدرم جیبی دماغ دلگشایی میکنم
یک سر مو گر برون آیم ز فکر نیستییا قیامت مینمایم یا بلایی میکنم
ما و من بیدل تعلق باف شغل زندگیسترشتهها میتابم و بند قبایی میکنم