گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۸۹

صفحهٔ هستی شرر تاراج آهی می‌کنمیک نگه سیر چراغان جلوه‌گاهی می‌کنم
تا غبار من به ناز آسمانی پر زندمشت خاکی هست نذر شاهراهی می‌کنم
آنقدر واماندهٔ عجزم که مانند هلالسیر ابرو تا جبین در عرض ماهی می‌کنم
دوری مقصد به این نیرنگ هم می‌بوده استکز خیال پر به خود هم اشتباهی می‌کنم
هیچکس را جز حیا در جلوه‌گاهش بار نیستچشم می‌گردد عرق تا من نگاهی می‌کنم
در طریق عجز همدوشم به وضع آبلهسر به پایی می‌گذارم قطع راهی می‌کنم
گر بهشتم مدعا می‌بود تقوا کم نبودامتحان رحمتی دارم گناهی می‌کنم
دوستان معذور کز سر منزل وضع شعوربس که دورم یاد خود هم گاه‌گاهی می‌کنم
اینقدر هم مشرب گرداب غفلت داشته‌ستدر محیط از جیب خویش ایجاد چاهی می‌کنم
قامت پیری سرم در دامن زانو شکستشوق پندارد خیال کج‌کلاهی می‌کنم
بس که چون صبحم تنک سرمایه افتاده‌ست شوقمی‌درم صد جیب تا اظهار آهی می‌کنم
بیدل از سیر بهارستان امکانم مپرسبس که رنگم می‌پرد هر سو نگاهی می‌کنم