غزل شمارهٔ ۲۲۸۸
دعوت تنزیه حسن بیمثالی میکنمگر زنم آیینه صیقل خانه خالی میکنم
سجده ره همچون قدم آخر به جایی میبردپا گر از رفتار ماند جبهه مالی میکنم
پرتو مه هم برون هاله دارد گرد و منگرد خود میگردم و ضبط حوالی میکنم
عمرها شد در شبستان تماشاگاه دهرسیر این نه پرده فانوس خیالی میکنم
لاله وگل منتظر باشند و من همچون چناریک چراغان در بهار کهنه سالی میکنم
ننگم انجام غنا از فقر من پوشیده نیستچینیام هر چند دل باشد سفالی میکنم
شرم دارد جرات من از ملایم طینتانآتشمگر پنبه میبندد زگالی میکنم
پوچ بافیهای جا همگر شود موی دماغپشمهای کنده بسیار است قالی میکنم
میزنم مژگان به هم تا رنگ امکان بشکندگاهگاهی اینقدر بیاعتدالی میکنم
زندگی لیلیست مجنونانه باید زیستنتا دمی دارد نفس ناز غزالی میکنم
شمع در محمل نمیداند کجا باید نشستدر گداز خویش جای خویش خالی میکنم
پیریام بیدل به هر مو بست مضمون خمیبعد از این ترتیب دیوان هلالی میکنم