غزل شمارهٔ ۲۲۸۵
بس که در شغل ندامت روز و شب جان میکنمگر نگین پیدا کنم نقشش به دندان میکنم
درطلب چون ریشه نتوان شد حریف منع منپیش راهم کوه اگر باشد به مژگان می کنم
سعی دانش برنمیآید به مویی از خمیرمست اگر باشم به ناخن روی سندان میکنم
پیش همت رشتهٔ آمال پشمی بیش نیستمژده ای رندانکه ریش زاهد آسان میکنم
با همه طفلی درین گلشن که وحشت رنگ و بوستقدر دان اتفاقم بال مرغان میکنم
سیبی از باغ خیال آن زنخدان کندهامتا ابد لب میگزم از شرم و دندان میکنم
یوسف مقصد ندارد هیچ جاگرد سراغبعد ازین چون شمع چاهی در گریبان میکنم
تا کجا هموار گردد گرد آثار نفسعمرها شد خشت ازین بنیاد ویران میکنم
از بهار مدعایم هیچکس آگاه نیستگل کجا و غنچه کو، دل زین گلستان میکنم
بیدل از قحط قناعت فکر آب رو کراستنیم جانی دارم و در حسرت نان میکنم