غزل شمارهٔ ۲۲۸۶
زندگی را از قد خم عبرت آگه میکنموقف رعنایی بساطی داشتم ته میکنم
پوچ مییابم سر و برگ بساط اعتباراین کتانها را خیال پرتو مه میکنم
در خرابات تغافل درد هم ناصاف نیستچشم اگر پوشم جهانی را منزه میکنم
ضبط دل در قطع تشویش املها صنعتیستچون گهر زین یک گره صد رشته کوته میکنم
یک نفسگر سر به جیبم واگذارد روزگاریوسفستانها خمیر از آب این چه میکنم
مزد کار غفلت اینجا انفعالی بیش نیستکوشش مزدور خوابم روز بیگه میکنم
حلقهٔ قامت مرا صفر کتاب یأس کردنالهای گر میکنم اکنون یکی ده میکنم
چون نفس موهومیام هر چند اجزای فناستکوس هستی میزنم گر در دلی ره میکنم
شوق بیتاب است بیدل فهم معنی گو مباشتا زبان میبوسدم کام الله الله میکنم