غزل شمارهٔ ۲۲۷۸
زان پری چون شیشه تا کی شکوهای خالی کنممیرود دامانش از کف گر دلی خالی کنم
جنس حیرت گرم دارد روز بازار جمالکاش من هم یک نگه آیینه دلالی کنم
خاک من دارد سحر در جیب و خاری میکشدهمتی کو کاین بنای پست را عالی کنم
دست ز اسباب جهان برداشتم اما چه سوددل اگر بردارم از خود بار حمالی کنم
کثرت آثار در ترک تماشا وحدت استچشم پوشم آنچه تفصیلیست اجمالیکنم
آبروی شمع آخر ریخت اشک بیاثرآرزوی مرده را تا چند غسالی کنم
سوختن همچون چنار آسان نمیآید به دستنوبر این رنگ شاید در کهنسالی کنم
آتش افتد در بنای فقر و من از سوز دلگر هوس را آبیار گلشن قالی کنم
نا امید طاقت پرواز تا کی زیستنناله بیکارست وقف بی پر و بالیکنم
بر نیامد نه سپهر از چاره ی مخمور منشیشهٔ دیگر تو هم پر ساز تا خالی کنم
عاجزی بیدل ندارد چاره از خفّت کشینقش پایم تاکجا تدبیر پا مالی کنم