غزل شمارهٔ ۲۲۷۴
کو فضایی که نفس را ز دل آزاد کنمخانه تنگ است برون آیم و فریاد کنم
شرم بیحاصلی عمر نمی ساز نکردتا جبینی ز ندامت عرق آباد کنم
بر نمیداردم از خاک تلاشی که مراستنردبانی مگر از آبله ایجاد کنم
قابلیت گل سرمایهٔ استعداد استرنگ کو تا طرف سیلی استاد کنم
گر خموشی دهدم صلح به جمعیت دلما و من پیشکش تهمت اضداد کنم
نام عنقا بنشان به که نگردد ممتازبر نگین زین دو نفس عمر چه بیداد کنم
عالمی چشم به ویرانی من دوخته استبه که بر سر فکنم خاک و دلی شاد کنم
تاب محرومی پرواز ندارم ور نهبال و پر بشکنم و خانهٔ صیادکنم
بی خزان است بهار چمنستان خیالهر چه پیش آید از آن بگذرم و یاد کنم
هر قدم در ره او کعبه و دیر دگر استآه یک سجده جبین خشت چه بنیاد کنم
بیدل از ما و تو حیران حساب غلطممن نویسم به دل و بر سر آن صاد کنم