گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۷۳

چون سپند اظهار مطلب ازکجا پیداکنمسرمه می‌گردم اگر خواهم صدا پیدا کنم
دست گیرایی دگر باید که کار پا کنمکو ز جا برخاستن تا من عصا پیداکنم
عیش رسوایی غبار اندوز مستوری مبادمی‌رمد عریانی از من‌گر قبا پیداکنم
هر گهر موجی و هر آیینه دارد جوهریاز کجا یارب دل بی‌مدعا پیدا کنم
خاک من در سجده‌گاه عجز داغ حیرتستتا سری بردارم و دست دعا پیداکنم
شمع بزم وحدتم در من سراغ من گم‌ستواگدازم خویش را تا نقش پا پیدا کنم
چون گل از وحشت نسیمی‌های آن گلشن کجاستآنقدر فرصت‌ که رنگ رفته را پیدا کنم
بی‌تمیزی چون خط پرگار مفت جستجوانتها گل می‌کند گر ابتدا پیدا کنم
بس که خلوت پروران این چمن بی‌پرده‌اندآب می‌گردم چو شبنم تا حیا پیدا کنم
بی‌جنون از کلفت اسباب رستن مشکل استخانه بر آتش فروشم تا صفا پیداکنم
نغمهٔ یأسم مپرس از دستگاه ساز منبشکنم رنگ دو عالم تا صدا پیداکنم
در دماغ گردشم پرواز دارد آشیانبال می‌گردم اگر چون رنگ پا پیدا کنم
منت خویش از سراب وهم هستی تا به‌کیبه که گم گردم ز خود هم تا تو را پیدا کنم
مدٌ عمرم چون نگه بیدل به حیرانی گذشتگوشهٔ چشمی نشد پیداکه جا پیداکنم