گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۷۲

وحشتی‌ کو تا وداع اینهمه غوغا کنمنغمهٔ ساز دو عالم را صدای پا کنم
هیچ موجی از کنار این محیط آگاه نیستمن ز خود بیرون روم تا ساحلی پیداکنم
ناخنی در پردهٔ طاقت نمی‌یابم چو شمعمی‌زنم آتش به ‌خود تا رفع خار پا کنم
یکنفس آگاهی‌ام چون صبح بود اما چه سودگرد از خود رفتنم نگذاشت چشمی واکنم
می‌شود در انتظارت اشک و می‌ریزد به خاکحسرت چندی ‌که من با خون دل یکجا کنم
حیرت از ایام وصلم فرصت یادی ندادکز بهار رفته رنگی در خیال انشا کنم
گرد راه حسرتم واماندهٔ جولان شوقبایدم از خویش رفت آندم‌ که یاد پا کنم
تاجر عمرم ندارم غیر جنس کاستنبه ‌که با این سود خجلت هم به خود سودا کنم
هر سر مویم درین وادی به ‌راهی رفته استای تپیدن مهلتی تا جمع این اجزا کنم
یار گرم پرسش و من بیخبر کو انفعالتا ز موج آب‌ گردیدن سری بالا کنم
عمر من چون شعلهٔ تصویر در حیرت‌ گذشتبخت ‌کو تا یک شرر راه تپیدن واکنم
شوخی امواج‌، آغوش وداع ‌گوهر استعالمی سازم تهی تا در دل خود جا کنم
کلفت امروز هر چند آنقدرها بیش نیستلیک کو رنگی که برگردانم و فردا کنم
اعتبارات جهان حرفی‌ست من هم بعد ازینجمع سازم احتیاج و نامش استغنا کنم
بیدماغی اینقدر سامان طراز کس مبادخانه باید سوختن تا آتشی پیدا کنم
در تحیل ساقی این بزم ساغر چیده استتا به‌ کی بینم پر طاووس و مستیها کنم
بیدل از گردون نصیب من همان لب تشنگی استگر همه مانند ساحل ساغر از دریا کنم