گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۷۱

آمدم طرح بهار تازه‌ای انشا کنمیک دوگلشن بشکفم چشمی به رویت واکنم
از فسردن هر بن مویم مزار حیرتستزان تبسمها جهانی مرده را احیا کنم
در خمارآباد امکان ساغر دیگر کجاستالتفاتی واکشم زان چشم و مستیها کنم
غنچه خرمن می‌کند شوقم زمین تا آسمانبوسه‌واری گر به خاک آستانت جا کنم
فکر آن قامت جهانی را بلند آوازه‌ کردرخصت نازی‌ که من هم مصرعی رعنا کنم
شرم حسنم ساغر تکلیف چندین بیخودیستبر قفا افتم چو مژگان گر مژه بالا کنم
در شکایت‌ نامه‌ام چون کاغذ آتش زدهنقطه پر پیدا کند تا نامه‌بر پیدا کنم
ناز پرورد تغافل خانهٔ یکتایی‌امهر کجا آیینه‌ای را بینم استغنا کنم
قطرهٔ اشکی به توفان آورم‌ کز حسرتشتشنه‌کامی را صدای ساغر دریا کنم
عشق بیدل گر بساط نازم آراید چو شمعآنقدر گردن ‌کشم از خود که سر را پا کنم