گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۷۰

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: کنم۱۲ بیت
دل را به یاد روی کسی یاد می‌کنمآیینه کرده‌ام گم و فریاد می‌کنم
بوی پیامی از چمن جلوه می‌رسداز دیده تا دل آینه ایجاد می‌کنم
خاکم به باد می‌رود و آتشم به آبانشای صلحنامهٔ اضداد می‌کنم
چون صبح بسکه فرصت پرواز نارساسترنگ پریده را نفس امداد می‌کنم
علم و عمل فسانهٔ تمهید خواب کیستعمریست هر چه می‌شنوم یاد می‌کنم
قد خمیده نسخهٔ تدبیر جانکنی استسر گوشیی به تیشهٔ فرهاد می‌کنم
در ضمن ناله‌ای که دل از یاس می‌کشدپروازهاست کز پرش آزاد می‌کنم
افسانهٔ تظلم حیرت شنیدنی استدست بلندی از مژه ایجاد می‌کنم
دل آب گشت و خجلت جان سختی‌ام نرفتآیینه می‌گدازم و فولاد می‌کنم
مینای دل به ذوق خیالی شکسته‌امآرایش جهان پریزاد می‌کنم
کیفیت میان تو باغ تصور استمو در دماغ خامهٔ بهزاد می‌کنم
بیدل خرابی‌ام نفس وحشتست و بسدل نام عالمی‌که من آباد می‌کنم