گنج

غزل شمارهٔ ۲۲۶۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انم۱۲ بیت
برون دل نتوان یافت‌ گرد جولانمچو رنگ قطره خون رفته‌ست می‌دانم
زهی تصرف وحشت‌ که چون پر طاووسبه جوش آینه خفتن نکرد حیرانم
تحیرم‌، تپشم‌، برق ناله‌ام‌، داغمچو درد عشق به چندین لباس عریانم
حساب‌ کسوتم از دستگاه عجز مپرسهواست نیم نفس تکمهٔ‌ گریبانم
چو دشت دعوی آزادی‌ام جنون داردز دست خاک رهایی نچیده دامانم
نداشت خاتم دیگر نگین عافیتیبه روی آبله‌ کندند نام جولانم
چو صبح اگر همه پروازم از فلک ‌گذردچه ممکنست برون قفس پرافشانم
هزار رنگ چو طاووس سوختم امانکرد شعله ز بی‌روغنی چراغانم
نفس متاع سزاوار خودفروشی نیستچو صبح دامن من چیده است دکانم
تأمل ازگره هستی‌ام گشود عدمنگه به خاک چکید از فشار مژگانم
دماغ نشئهٔ تحقیق اگر رسا گرددبرون ز خویش روم آنقدر که نتوانم
بساط بند تعلق نچیده‌ام بیدلبه غیر نالهٔ من نیست در نیستانم