غزل شمارهٔ ۲۲۵۹
شرار کاغذ فرصت کمینمچراغان نگاه واپسینم
ز خط سرنوشتم میتوان خواندگریبان چاکی لوح جبینم
غم درد دلم، آه حزینمنبودم، نیستم، گر هستم اینم
به مستی از عدم واکردهام چشمچه خواهم دید اگر او را نبینم
نوای عجز اگر فهمیده باشیبه چندین صور میخندد طنینم
چه تلخ افتاد آب گوهر منکه نتواند فرو بردن زمینم
حلاوت میمکد چون شمع انگشتبه قدر خودگداز آبگینم
چو نقش پا و من جولان حرف استز کوتاهی به دامن نیست چینم
ز نیرنگ تک و تازم مپرسیدسوار حیرتی آیینه زینم
غبارم را امید دامنی نیستندانم بر سر خود کی نشینم
چو شمع از نارساییهای اقبالبه پا افتاد دست از آستینم
دکان جنس نامم تخته اولیستنگین بندید بر نقش نگینم
اگر بیدل به فردوسم نشانندهمان آلودهٔ دنیاست دینم